سفر شروع تجربه های تازه است ... شروع اتفاق های تازه ...
به خانه ی یک خانواده ی مهربان رفتیم که دوستمان داشتند خیلی خیلی . و چلچله های خوشبختی در خانه شان مدام به هر سو پرواز می کردند . یک خانواده ی خوشبخت که از مهربانی بی نیاز بودند ... و غصه هایشان را در قلک های کوچکی جای داده بودند که رویشان نوشته شده بود : توکل بر خدا !

تراس خانه ی آنها رو به کوهی بلند باز می شد که روی آن درختچه های کوتاهی شبیه به کوتوله های بازیگوش روییده بودند. خانه های همسایه هاشان از دل کوه به آسمان می رسید و آسمان ، همیشه روشن و صاف بود . بوی خنکای صبح و صدای گنجشک هایی که تازه بالای تراس آنها خانه ساخته بودند ، حس مطبوعی به آدم می داد . گنجشک ها هم آنجا مهربان تر بودند ... هربار که به کتاب "لبخندهای کشمشی یک خانواده ی خوشبخت" که همان روز از نمایشگاه کتاب با امضای خود نویسنده اش ، خریده بودم ، نگاه می کردم یاد خانواده ی چهار نفره ی آنها می افتادم که واقعا خوب و به دور از هیاهو و تنش های روزمره بودند ...

تهران باز هم شلوغ و پر سروصدا بود و پر از آدمهایی که مثل همیشه عجله داشتند . رعنای مهربان (وبلاگ باران سواری) اما از آن وسط ها ، از بین آدمهای پر سروصدا برایم دست تکان داد و به دیدارم آمد و چه خوشبخت بودم .... که رعنا مهربان ترین چشم های دنیا را داشت ...
جاده ی برگشت اما برایم لطف خاصی نداشت . پرچم های کنار جاده که آهسته تکان می خوردند شبیه به فیلم اسلومیشن ای بودند که سر را برای نگاه کردن بیشتر به عقب می کشاندند و کوه هایی که در ساعت سه بعد از ظهر با ابرهای یکدست و سپید آسمان ، یکی شده بودند ...

یک لحظه به فکرم رسید که ماهی ها از ترس آدم ها ماهی شده اند و به آب پناه برده اند ... ولی آنجا هم در امان نیستند .
+ سال بلوا / عباس معروفی
+ تصویرگر : Betania Zacarias

صبح سیزده به در بود ... آسمان همینقدر آبی و روشن بود ... کوه ها همینطور بلند بودند ، خیلی خیلی بلند !
+ هلیا نمی دانم چرا در عکس دسته جمعی ایی که همه به دوربین لبخند می زنند ، اینطور متفکر است .. :)
در اتوبوس نشسته ام و کتابی که خیلی وقت است گوشه ی کیفم خاک می خورد را به دست گرفته و شروع به خواندنش کرده ام .... من : عجب کتاب خوبی ! چرا زودتر نخوانده بودمش ؟
یکهو دستی از یک جایی ، محکم روی شانه ام می خورد که یعنی سلام ...
من که هنوز شخصیت راوی کتاب جلوی چشمهایم دارد حرف می زند ، به صورت آشنای دست بزرگ نگاه می کنم و چهره ی شخصیت داستان با اجزای صورت او ادغام می شود برای همین کمی شبیه آلزایمری ها بهش زل می زنم و دیر به جایش می آورم ... او که طبق معمول - برخلاف من - لبخند بزرگی روی صورتش است ، به طور خودکار شروع به حرف زدن و جواب دادن به سوالهایی می کند که من هنوز ازش نپرسیده ام . اینکه خوبست و دارد از دانشگاه می آید و ترم آخرش است و رتبه ارشدش را دیده است ... و بعد از من می پرسد تو رتبه ات چند شده است ؟ .... بعد من هنوز جواب سوالش را نداده ام خودش یادش می آید که من شرکت نکرده بودم و بعد می پرسد رتبه ی فلانی چند شده است ؟ راستی خوبی ؟؟؟ ... من که کمی شبیه به شوک زده ها نگاهش می کنم و هنوز کاملا نتوانسته ام اجزای صورت راوی داستان را از صورت او تفکیک کنم فقط بهش لبخند می زنم و می گویم : اوهوم خوبم منم ...
برای خالی نبودن مکالمه ازش می پرسم : خب دختر خوب ، تو چند شده ای ؟ ... کمی ابروهایش را اینور و آنور می کند و سرش را می جنباند و می گوید : من چون خوب نشده ام بهت نمی گویم اما شبانه قبول می شوم . اگر دوست داشته باشی درصدهایم را فقط بهت می گویم ... بعد من که هنوز حرفی نزده ام می گوید : نه اصرار نکن رتبه ام رو اصلا نمیگم ... من با چشمان هاج و واج فقط نگاهش می کنم و بعد بلند می شوم تا بنشیند چون به ایستگاه خانه مان رسیده ام و خیلی سریع ازش خداحافظی می کنم ...
در راه به این فکر کردم که این آدمها پیش خودشان مگر چطور فکر می کنند ؟ اینکه اعداد و ارقام نشان دهنده ی شخصیت مان است ؟ . مثلا کسی که رتبه اش 200 است آدم به به اییست و کسی که 2000 است آدم اه اه اییست ؟؟؟ شاید هم اینطور جواب دادن و طفره رفتن ها مد شده است هان ؟ کسی چه می داند !

- - بعضی ها تو را دوست ندارند . بعضی ها تو را یک بار می بینند و دوست ندارند . بعضی ها تو را دو بار می بینند و دوست ندارند . بعضی ها تو را سه بار می بینند و دوست ندارند ....
+ این تکرارها یعنی چه ؟ خب دوست نداشته باشند !
- - این بعضی ها یاد گرفته اند که چه کسانی را دوست داشته باشند ؟
+ خب درواقع من هم درست مثل تو نمی دانم . اما فکر می کنم آنها فقط می بینند و فقط می شنوند و فقط با فکرها و اظهار نظرهای بقیه فکر می کنند . این که باید ان کس که زیباتر است و شیواتر است و پر رنگ تر است و صدای قشنگ تری دارد و حرفهای اهنگین تری می زند و دندانهایش موقع خندیدن برق می زند و از بقیه مهم تر است و پارتی محکم تری دارد و لهجه ی قشنگ تری دارد و اعتنایی به هیچ کس ندارد و انگشت های بیشتر و نگاههای فراوان تری به سمت او نشانه رفته است ، را دوست داشته باشند . آن وقت این حس ناخوشایندشان را از مغز به سوی قسمت های دیگر بدن شان روانه می کنند مثل دستها و پاها و قلب و غیره . آن وقت است که وقتی با آدمهای بیرون از چهارچوبشان مواجه می شوند ، پاهایشان مردد کنار هم راه می روند و به عقب کشیده می شوند ، دستهایشان با هراس توی جیب هایشان جا می گیرند ، لبخندهایی از روی اجبار به لبهایشان می آورند و قلبشان هم یواشکی لولای در را چفت می کند ... اصلا نباید از این آدمها انتظار دوست داشتن داشته باشی !
باد
پرده را توی مشت اش گرفته
و رهایش نمی کند
تقصیر من نیست ...

باید دلت بگیرد روزی که دیگر خنده ها هیچ صدایی نداشته باشند ... شبیه به کارتون های سیاه سفیدی که آدمهایش برای اینکه سبیل های نازک و مصنوعی پشت لبهایشان جابه جا نشود اندکی لبهایشان را تکان می دهند تا نشان دهند که دارند می خندند.... باید دلت بگیرد وقتی که بعضی آدمها واقعا نمی توانند بخندند . خنده هایشان هیچ صدایی ندارد و مثل آدم فضایی هایی که از سیاره ای دیگر آمده باشند نمی دانند خندیدن چه صدایی دارد . مثلا یک روز بیایند از تو بپرسند : عذر می خواهم خانوم/ آقا ! خندیدن چه صدایی دارد ؟ صدای سوت قطار ، صدای باز شدن در ، صدای استارت ماشین ، صدای شیهه کشیدن اسب ... چه صدایی ؟ ... و تو بعد از کمی فکر جواب بدهی : اوه واقعا نمی دانم . عجب سوال سختی !
باید باورمان بشود و دلمان هم بگیرد که هنوز بعضی آدمها هستند که خندیدن را بلد نیستند . که نمی دانند خندیدن چه صدایی دارد . که به فیلم های طنزی که گاهی هجو اش هم کمی حس قهقهه به آدم می دهد ، نگاه می کنند و فقط لبخند می زنند . درست شبیه به ادمهایی که مواظبند سبیل نازک پشت لبشان جابه جا نشود و نیفتد ... باید بگویم که یا غرور روی لبهایشان دست به سینه نشسته است یا بی تفاوتی ...
آدمهایی که برای زر زدن آفریده شده اند بزرگ و کوچک یا پیر و جوان ندارند ... بعضی آدمها فقط زر می زنند . زر می دانید یعنی چه ؟ زر همان علوفه های خشک گوشه ی یک اصطبل نمور است که گاو یا گوسفندی تمام محتویات روده اش را روی انها خالی کرده است .
زر همان دندان های خراب و کرم خورده ی یک الاغ نابینا است که مگس های زیادی دور سرش پرواز می کنند .
زر همان میوه ی چروکیده ی از درخت افتاده ایست که وقتی بازش می کنی هیچ مغزی در خود ندارد مثل گردو
زر همان حرفهای بیچاره و گیج و حیرانی هستند که ناگهان از دهان یک نفر که مغزش گندیده است – یا از ابتدا گندیده بوده است – بیرون می آید و تا مدت ها در هوا معلق می ماند .
توجه داشته باشید که کلمات به هیچ عنوان زر محسوب نمی شوند بلکه لایه های فاسد مغز که گاهی به صورت بخار از دهان متصاعد می شوند را ، زر می گویند .
زر شاید حرفهای من هم باشد که از فرط عصبانیت اینجا نوشتم .
یک روزی که قرار است به سفر بروی ، باید رفت ...
حتی اگر از هزار آموزشگاه و موسسه زنگ بزنند و بگویند جمعه باید حضور بهم رسانید . آزمون است ، تبلیغات است و هزار برنامه ی دیگر ... باز هم باید ساک کوچکت را ببندی و راه بیفتی .
بروی روی سقف قطار بنشینی . زانوهایت را در بغل بگیری ،کتابی را باز کنی و بخوانی . باد موهایت را با خودش ببرد و بادبادکی گم شده در هوا را برایت بیاورد . نخ بادبادک را در دستانت بگیری ، بلند شوی و خودت را کش و قوس دهی و بعد بلند بلند داد بزنی : یوهوو ... یو هوو هو! جانمی جان !
وقتی قطار به تونل رسید سرت را بدزدی و بنشینی و به دیواره های سیاه تونل نگاه نکنی ... بعد که روشنایی را از دور دیدی دوباره بلند شوی و به مقصدت بیندیشی !
بیاییم یک روز بنشینیم و ببینیم با خودمان چند چندیم . اینکه یک روز حرفهایی بزنیم و یک روز بعد حرفهایی دیگر را به منبر ببریم ، باید واقعا به ما نشان افتخار بدهند ...
به طور مثال :
1.
گذشته : از زبان یک نفر => من آدم ساکت و تنهایی هستم . گاهی که به اجبار در جمع هایی می نشینم ، حرفهایی برای گفتن با آدم هایش ندارم لاجرم سکوت میکنم و در فکر و خیال هایم غوطه ور میشوم . خیلی ها حرفهای مرا نمی فهمند و من هم حرفهای آنها را . من دوستهای زیادی ندارم و واقعا با همه احساس راحتی نمی کنم . تا به حال واقعا شاد نبوده ام و هم صحبتی با آدمهای اطرافم را دوست ندارم . کسانی مثل من و تو آدمهای تنهایی هستیم که واقعا برخلاف بقیه چیزهای فراتر و متفاوت تری در ذهن مان وجود دارد ... که اینها باعث می شود تمایل و رغبتی به صحبت با همه ی مردم و عوام نداشته باشیم ... این چیزها بد نیست اینکه گاهی غم داشته باشی .
حال : در جمع خانوم های 40 یا 50 ساله نشسته باشی و هیچ حرفی راجع به مادرشوهر و پدر شوهر و شوهر و جاری نداشته باشی تا به آنها بگویی و بچه ای نداشته باشی تا فرایند کارهای روزانه اش را برایشان شرح دهی و از این موضوع خسته شوی و گله مند باشی که حوصله ات سر رفته است و چه صبح بی حالی داری و بعد ... از زبان همان یک نفر => با آن خانومها حرف بزن و در بحث هایشان شرکت کن . در جمعشان باش و گله نکن . توام که همیشه دپرسی... در بحث هایشان شرکت کن در بحث هایشان شرکت کن و غر نزن ... !
2.
گذشته : از زبان یک نفر => دوست داشتن یک نیروی اساطیری در وجودم است که غیر قابل تغییر است . افسون است و افسانه . انگار در سرزمینی دیگر ورای اینجا برایم اتفاق افتاده است و روحم به آن تعلق دارد ، نه جسمم . دوست داشتن مثل غبارهای خاکستری من را دنبال می کند و در هوا معلقم ، شناورم ... دوست داشتن مرا به یک دنیای دیگر می برد ، به دور از این دنیا و تمنیات اش . دوست داشتن با روح عجین می شود که غیرقابل جداکردن است .
حال : از زبان همان یک نفر => تصور کن زن و مردی را که عاشق هم بوده اند ، حال زن از گردن فلج می شود . مرد می گوید : باشد با تو می مانم و جمعت می کنم ... اما با چی می مونه ؟ یک کالبد خالی ؟ یه جسم بی جان ؟ می خواد با زن سکس کنه یا حرف بزنه یا بشنوه چقدر ناجوره .... خیلی این رابطه احمقانست !


فیلم براساس کتابی به همین نام درباره ی زندگی واقعی کریستوفر جانسون مک کندلس
* من میان افراد زیادی زندگی کرده ام و حالا فکر میکنم فهمیده ام چه چیز مایه سعادت می شود ... یک زندگی کاملا منزوی در جایی دور از شهر . با امکان مفید بودن برای کسانی که نیکی کردن به آنان آسان است !
(from Happiness Family by : leo tolstoy)
* زیبایی ، سادگی و آزادی به سادگی قابل چشم پوشی نیست .
* لذت بردن از زندگی فقط در رابطه ی میان آدمها خلاصه نمی شود ...
نیکولا راست می گوید ... خیلی خیلی راست می گوید . این دسته بندی ردخور ندارد !
http://nikolaa.blogfa.com/post/245 ( خرابتم رفیق! )
با عجله پشت در چادر بپوشی ... و با لبخند به جایی وارد شوی که دوست نداری و ... باز هم مورد کاری ات را کنسل کنند . و خودشان تند و تند شبیه به حشره کش های تار و مار در هوا نفس بکشند و پیس پیس مگس ها را بکشند و بپرانند . و سراپای تو را هی ورانداز کنند . و خمیازه های از سر بیکاری پشت سر هم روانه کنند . و با چشم های خواب آلودشان به تو زل بزنند ... اینها مهم نیست !
اینکه وقتی که داری می چرخی تا با همان لبخند شکست خورده از در بیرون بروی ، یکهو نیشخندی بزنند و یکی شان برگردد بهت بگوید : خانوم چادرتون چپه است ...این دیگر خیلی مسخره است و غیر قابل تحمل ! ... آنگاه همان موقع باید بروی جلویشان بایستی و بهشان حسابی زبان درازی کنی و بعد با خونسردی بگویی : بله! دیدید ؟ زبانم هم دراز است . ... لطفا توی آن برگه ی لعنتی تان این مورد را هم قید کنید .
وقتی که وجودت را تاریکی پر کرده باشد و شبیه کورهای علیلی شده باشی که هیچ چیزی را به جز اتفاقات مزخرف در زندگی ات نمی بینی ، گاهی انقدر درگیر چیزی یا کسی شده باشی که صرفا ساخته یا پرورانده ی ذهن خودت است و آنقدر بزرگ و عظیم و خوب یا ترسناک هم نیست، گاهی دنیای ذهنی ات آنقدر آشفته شده باشد که به هیچ آدمی نتوانی سلام کنی یا نگاه مهربانی داشته باشی چون در دستهای گره کرده در جیب یا دست های در پشت قایم کرده شان دشنه های کشنده ای را تصور کنی که ممکن است هر لحظه به تو هجوم بیاورند ، گاهی که به دنیا پشت کرده ای و یک نفر سیم ارتباطی تو را با خشنودی قطع است و به الو الو های بی تابانه ات فقط نگاه می کند .... ناگهان یک نور ضعیف ، سوسو زنان آنچنان توی چشمت می زند که انگار آسمانی سپیدرنگ را دیده باشی ....
همین آدمهای خوب .... اینها از کجا می آیند ؟ چطور اینقدر خوب و متواضع و بزرگ اند ؟ چطور اینقدر بدون ادا خوبند ؟ واقعا چطور ادای خوب بودن را مثل هزاران آدم ادا اطواری دیگر در نمی آورند و اینقدر آزادانه خوبند ؟ رها خوبند ؟ ..... هربار که مدیر گروهمان دکتر نون را می بینم به آدم بودن خودم شک می کنم . بله شک می کنم . تا حالا هزار استاد و معلم و راهنما و بزرگ منش را در زندگی ام دیده ام اما مردی به این تماما خوبی ندیده ام . هنوز هم نمی فهمم چطور یک آدم با این منصب و مقام و رفت و آمدها و تشریفات و مکالمات تصنعی ، هنوز اینقدر صادقانه و معمولی و رها و بدون غرور و پابرجا در بین تمام آدمهای هزاران رنگ دوروبرش زندگی می کند و قدم بر می دارد اما هنوز خوب است ؟ کسی که برای کار دانشجوی جزء خود (یعنی من!) ، مثل یک دوست چندین ساله رفتار می کند که دوستانم تا به حال اینطور دلسوزانه رفتار نکرده اند ، خب چطور ممکن است ؟ بدون اینکه فکر کند من را می شناسد یا نه ، از من بدش می آید یا نه ، سر و وضع من و حرف زدنم با او خوب است یا نه ؟ ، به من لبخندهای آنچنانی بزند یا نگاههای زیرزیرکی بکند یا نه ، من کاره ایش هستم که بخواهد برایم انگشتانش را تکان دهد و تلفن هایی بزند بدون اینکه هربار از من توقع خم و راست شدن داشته باشد یا نه ؟ بدون اینکه به اینها فکر کند بالهایش را باز و بسته می کند و پلک هایش را تند و تند به هم می زند و روی این موضوع تمرکز می کند که گرفتاری من را آنچنان حل کند که گویی گرفتاری خودش است . و من تمام این مدت با چشم های از حدقه بیرون آمده نگاهش می کنم و گلویم خشک می شود و نمی توانم درست و حسابی بفهمم که یعنی چه ؟ دارد سر به سرم می گذارد یا نه ؟ نکند اینجا دوربین مخفی ایی چیزی کار گذاشته اند هان ؟ پس صدای فخر فروشانه و نگاه یک وری اش کو ؟ و کار دارم ها و برو بعدا بیا هایش کو ؟ ژست دکتر و استاد بودنش کو ؟ پس لبخنده های تمسخر آمیزش کو ؟ جمله های طعنه آمیزش کو ؟ ..... اینقدر اینها را دیده ام که با دیدن کارهای دکتر نون چشمانم از حدقه بیرون می زنند و شاخ هایی روی سرم می خارند و سبز می شوند که می دانم واقعی هستند ....
همه ی ما تمام اینها را می دانیم و تمام شان را خیلی زود فراموش می کنیم . ما می دانیم که می شود بدون ادا خوب بود اما خیلی زود تحت تاثیر آدمها ، تحت تاثیر موقعیت ها ، تحت تاثیر حرفها به آدم های ادا اطواریی تبدیل می شویم که هیچ چیزمان خوب نیست . برای خوشایند بقیه خوب بودن ، همانا مردن است . ما خودمان هستیم هرچند بد لباس بد لهجه بد ادا ... اگر قلبی داشته باشیم که همه را به یک اندازه دوست داشته باشد و به خود بودنش اعتقاد داشته باشد ، آن وقت چراغی می شود که روشنایی اش معجزات کوچکی را سبب خواهد شد ...